
پریشانم در زندگی…
به دنبال تو در جاده های نا آشنا پریشانم…
روزها را به امید شب ها و شب ها را به امید سحر طی می کردم تا نشانی از تو بیابم…
رویاهای من با یاد تو نقش بسته است و نفست با سلولهای وجودم آمیخته شده است تا نتوانم این پیوند مقدس را جدا کنم مگر با مرگ.
الهی تو سرنوشتم را بنویس که من توان نوشتن آن را با دستان بی رمق خویش ندارم.
مرا دریاب که سرشار از شوق احساس توام….
به من امیدی از میان این همه سراب ببخش تا بتوانم لحظه اکنون را سپری کنم.
به دنبال سعادت به درونم می نگرم ، اما باز رد پای تو را می بینم که در تار تار وجودم نقش بسته است.
هر چقدر راه خود را جستجو کردم نشانی های تو را جستم…
حال درک می کنم که همیشه به دنبال تو سرگردانم و باز هم فراموش نمی شوی.
نظرات شما عزیزان: